خورشید می‌شوم اگر غروب باشی…

by ins2012

اگر غروب باشی، من خورشید می‌شوم تا سرم را بر شانه‌هایت بگذارم و پشتِ وجودت پنهان شوم. اگر باران باشی، من خاکِ زیر پایت می‌شوم تا عطر تنت را به جهان بپراکنم و به همه نشان دهم که عشق چه بویی دارد. اگر قهوه‌ی قجری باشی، خطرپذیر می‌شوم تا همگان بدانند که حتی اگر زهر هم باشد، برای عاشقان جان‌بخش است. اگر چای باشی، من قندِ پهلویت می‌شوم تا قطره‌به‌قطره‌ات در تمام وجودم نفوذ کند.

اگر درختِ پاییزی باشی، من برگ می‌شوم تا نشان دهم که حتی افتادن از تو را به بودن در هر جای دیگری ترجیح می‌دهم. اگر موج باشی، من ساحل می‌شوم تا هر بار، چه تند و طوفانی، چه نرم و بارانی، به آغوش من پناه آوری. اگر نوشته‌های کتاب باشی، من کاغذهایش می‌شوم تا حتی اگر کسی تو را کامل نخواند، من تمام سطر به سطر وجودت را بدانم.

اگر موسیقی باشی، من سکوت می‌شوم تا تمام نت‌به‌نت تو جانم را فرا گیرد. اگر شمع باشی، من پروانه می‌شوم تا اگر ثمره‌ی عشق سوختن است، بال‌هایم را برایت به آتش بکشم. اگر بغض باشی، من اشک می‌شوم تا پیش از آنکه سنگین‌تر شوی، به جای ناگفته‌هایت فرو بریزم. اگر راه باشی، من قدم می‌شوم تا تمام رفتنم به تو رسیدن باشد.

و اگر تو این بیا نی نی متن باشی، من نویسنده‌اش می‌شوم تا تمام کارم از تو نوشتن باشد و قلمم هرگز یاد نگیرد در موضوع تو، چگونه نقطه‌ای برای پایان بگذارد.

Send this article to your social site