بر تاب نشسته ام استخوانی از…

by ins2012

بر تاب نشسته‌ام
استخوانی از سال‌ها
میان رفت و برگشتِ بی‌پایان

کنارم آتشی
که می‌سوزد
و نمی‌میرد

طلوع می‌آید
رنگ‌ها می‌چرخند
غروب فرو می‌رود
و من لایسنس نود 32 هنوز
در تنگیِ نبودنت
تاب می‌خورم

ای عشقِ دور
زمان مرا پوسانده است
اما هنوز
هر حرکتِ این تاب
نام تو را
در هوا می‌پراکند…

Send this article to your social site